گاهی حس می کنم
ما نیامده ایم که بفهمیم
ما نیامده ایم که بدانیم
بودن ما علتی است
برای آنکه در گیجی و بهت
آنقدر جسور باشیم
تا به چیزی ایمان بیاوریم
که ملموس نیست
به چیزهای فرا انسانی
و تنها یه این درک برسیم
که باید ایمان آورد .
و آرامش اتفاقی فرار است
که در درک واقعیت ها
و تطبیق حقیقت ها
به من کمک نخواهد کرد .
و این ترسی است که مفهومش
فرسنگ ها با تلاطم
فاصله دارد
ترس !
ما آمده ایم که ایمان بیاوریم به ندانسته ها و ندیده ها و لمس نا کرده ها
و اینگونه حسی از اعتماد و باور را در خود تقویت کنیم
و الهام بگیریم
از اوراق
و در کمال انسانیت
ما تنها پناه آورنده ایم
نه فهمیده
و این اوج یک رویداد روحی است
که انسان را
به تفکیک ابعادش
کمک می کند
و نیرویی است
که فرشته های واسطه
به انسان ارزانی خواهند داشت
برای رویارویی با مرگ
این حقیقت گس
که در واقعیت ها
همیشه نقض می گردد
ما در انتظار کسی که می خواهد بیاید
می میریم
و در لحظه ی شگفت دیدارش
حتما زبانم بند خواهد آمد
و تمام گفته هایی که
سال ها مرور می کردم
ناگهان از ذهنم محو خواهد شد
او موهایم را نوازش خواهد کرد
و لبخند خواهد زد و خواهد گفت
که هرگز عیب هایم را نمی شمرد
به او می گویم که چقدر مرده ام
و چقدر با دودلی
انتظار کشیده ام
راز های سر به مهر از اختیار خارج خواهد شد
همه می آیند
و دورش جمع می شوند
و حادثه ی سعادت بشری بالاخره رخ خواهد داد
و تمام فکر های نیک
رخ خواهد داد
او برای تک تکمان حوصله می کند .
بیا قسم بخوریم که هرگز پشیمان نشویم
ما مدیون تعالی روح انسان های بزرگیم
که می فهمانند همه زندگی
در فهم شفاف ما از ما معنا خواهد یافت
من از این حرف ها می ترسم
اما کتمان حقیقت
همیشه در تضاد با اندیشه هایم بوده است .
باید برای انتقال ادراک راهی جست
که من آن را بیش از انکه صنعت ما را ببلعد
در کلمه می بینم
از نا شناخته هایی که در بعد فردی شناخته می شوند
و از احساس هایی که در جامعه مبتذل می گردد
و سعادتی که در ارتباط های معنوی منتظر ماست .
+
تاريخ پنجشنبه 1390/05/06ساعت 8:43 بعد از ظهر نويسنده فاطمه دختر مریم
|