تبليغاتX
تا زنده ام




m0zhgan musiC

 

در این جماعت نگران خاموش مریض

تو بهتر حرف های مرا می فهمی

و جنسیتم

آنقدر شبیه توست

که مفهوم مدام لرزش های دستم را

خیلی خوب می دانی

فکر هایم را کرده بودم

قصه ی آن روز که امید ها از دلم گریختند

آن شب که مغزم دیگر برای منطق های این دنیا جواب نمی داد

قصه ی بعد آن شب که مستی از سرم پرید

و تهوعی که ساعت ها آزارم داد

باور نکنی شاید اما

من تن دادم به کثافت کاری های عاشقانه

گریه کردم گریه کردم گریه کردم

فکرهایم را کرده بودم

که به تو بگویم

چقدر دروغم

اما نشد

چشمهای خسته ی تو

زیر سقف ورودی مترو 

با آن هوای گرفته

تمام عزم مرا شکست !

خیانتم را زیر روسری بستم

عینکم را برداشتم و

خندیدم

تو بو برده بودی

بو برده بودی

فهمیدم .

 

+ تاريخ یکشنبه 1390/08/08ساعت 7:31 بعد از ظهر نويسنده فاطمه دختر مریم |

 

آن روز که در بهت مسخره ی میهمانی بودیم

و من آنقدر در لاک خود خزیدم

تا مادر مجبور شد آن جا را ترک کند

صدای  کسی  در گوشم  زنگ زد

- در خدمت  باشیم .

انگار که  می گفت : در خدمت باشید .

مادر امّا جز به من و پدر

به هیچ کس  خدمت  نمی کند 

و جز همه ی عمرش  که خدمت کرد ...

احساس می کنم

پدر احساس  می کند

مادر چیز فرسوده ایست  از رنج و زحمت و ایثار

که دوست داشتنی است

و نمی تواند پسش دهد

یا عوضش کند .

معلوم است که پدر امّا

قانونی است

که مادر بدش نمی آید آن را بشکند .

من برای پدر هیچ

و پدرم  برایم  تنها ، پدر است 

پدر که سالهاست  فراموش کرده

به مادر  بگوید  چقدر دوست دارد  او سخت قانونمند باشد

و نمی داند

من برای  مادرم

پیش از آن که چیز های فرسوده  و قانون های شکستنی  باشم

میوه ی درختی هستم

که مادر

برای رشد آن

سال ها ریشه هایش را

در خاک زندگی دوانده است

این واضح  است که مادرم عاشق من است

و این که مادرم

نباید بگذارد ریشه هایش بخشکند

مادر اما برای من

فردای روشنی است

که از راه می رسد .

+ تاريخ چهارشنبه 1390/06/02ساعت 6:41 بعد از ظهر نويسنده فاطمه دختر مریم |

 

گاهی حس می کنم

ما نیامده ایم که بفهمیم

ما نیامده ایم که بدانیم

بودن ما علتی است

برای  آنکه در گیجی و بهت

آنقدر جسور باشیم

تا به چیزی ایمان بیاوریم

که ملموس نیست

به چیزهای فرا انسانی

و تنها یه این درک برسیم

که باید ایمان آورد .

و آرامش اتفاقی فرار است

که در درک واقعیت ها

و تطبیق حقیقت ها

به من کمک نخواهد کرد .

و این ترسی است که مفهومش

فرسنگ ها با تلاطم

فاصله دارد

ترس !

ما آمده ایم که ایمان بیاوریم به ندانسته ها و ندیده ها و لمس نا کرده ها

و اینگونه حسی از اعتماد و باور را در خود تقویت کنیم

و الهام بگیریم

از اوراق

و در کمال انسانیت

ما تنها پناه آورنده ایم

نه فهمیده

و این اوج یک رویداد روحی است

که انسان را

به تفکیک ابعادش

کمک می کند

و نیرویی است

که فرشته های واسطه

به انسان ارزانی خواهند داشت

برای رویارویی با مرگ

این حقیقت گس

که در واقعیت ها

همیشه نقض می گردد

ما در انتظار کسی که می خواهد بیاید

می میریم

و در لحظه ی شگفت دیدارش

حتما زبانم بند خواهد آمد 

و تمام گفته هایی که

سال ها مرور می کردم

ناگهان از ذهنم محو خواهد شد

او موهایم را نوازش خواهد کرد

و لبخند خواهد زد و خواهد گفت

که هرگز عیب هایم را نمی شمرد

به او می گویم که چقدر مرده ام

و چقدر با دودلی

انتظار کشیده ام

راز های سر به مهر از اختیار خارج خواهد شد

همه می آیند

و دورش جمع می شوند

و حادثه ی سعادت بشری بالاخره رخ خواهد داد

و تمام فکر های نیک  

رخ خواهد داد  

او برای تک تکمان حوصله می کند . 

بیا قسم بخوریم که هرگز پشیمان نشویم

ما مدیون تعالی روح انسان های بزرگیم

که می فهمانند همه زندگی

در فهم شفاف ما از ما معنا خواهد یافت

من از این حرف ها می ترسم 

اما کتمان حقیقت  

همیشه در تضاد با اندیشه هایم بوده است .

باید برای انتقال ادراک  راهی جست 

که من آن را بیش از انکه صنعت ما را ببلعد

در کلمه می بینم

از نا شناخته هایی که در بعد فردی شناخته می شوند

و از احساس هایی که در جامعه مبتذل می گردد

و سعادتی که در ارتباط های معنوی منتظر ماست .

+ تاريخ پنجشنبه 1390/05/06ساعت 8:43 بعد از ظهر نويسنده فاطمه دختر مریم |